من مسلمانم...من محجبه ام!
دست نوشته های دختری که "افسر جوان جنگ نرم" بودن برایش افتخار است. 

پنجشنبه گذشته با خانواده(و به همراه دختر گلم که تازه راه افتاده و در مدت فیلم دست در دست هم پله های سینما رو بالا و پایین می کردیم!) به دیدن فیلم ایستاده در غبار رفتیم. لذت بردم از ساختار و موسیقی فیلم که "آخرین روزهای زمستان" را در ذهنم زنده می کرد و صحنه ی ایستادن احمد آقا در صحنه نبرد با تمام شکوهش و مکالمه اش با شهید حسن باقری را به یاد می آوردم..."نه نه،دست چپ انصار خضریانه..." احساس می کردم که دارم اپیزودی دیگر از فیلم آخرین روزهای زمستان را می بینم؛ از زاویه ای دیگر،پشت بیسیم.

کار من نوشتن نقد و تحلیل فیلم نیست! فقط خواستم بنویسم که من از تماشای فیلم لذت بردم و صحنه ی پایانی فیلم که احمد آقا با کت و شلوار و لبخند برازنده ای به سوی اتومبیل می رفت را با تمام سلول های حافظه ام بلعیدم و ذهنم از احتمال بازگشت او جرقه ای زد و نور امید در دلم روشن شد.

احمد متوسلیانی که در ایستاده در غبار دیدم، مرا به یاد حضرت موسی ابن عمران(ع)انداخت! با همان خشم ناگهانی و حرکات تند و خشن و همان قلب روشن و دل صاف و پاک و خدایی...وقتی که چنگال را به طرف مسئول بیمارستان پرت کرد، مثل وقتی بود که موسی(ع) موی برادر در چنگ گرفت و او را به خاطر قصور در مسئولیت شماتت کرد... .

ممنونم از محمدحسین مهدویان به خاطر نگاه اش و ساخت صادقانه ی فیلمش که اسطوره ای مثل احمد متوسلیان را بدون اغراق و به سادگی تمام-با کاستی ها و ضعف هایش- نشان داد و با این کار امید وجود احمد متوسلیان های بسیار را در دل ما روشن کرد.خدا قوت.گاوچران

[ چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مَش زهرا ]

هم اکنون حدود 8 ماه است که کودکم را در درون خود می پرورم و بیش از دو ماه است که حرکاتش - به اصطلاح لگد زدن - را به وضوح احساس می کنم. حرکت هر جنینی، نوید بخش سلامت و ادامه ی حیات اوست و همین باعث می شود که حتی زمانی که این حرکات آزاردهنده یا در زمان نا مناسبی باشند، از لگد زدن هایش استقبال می کنم و لبخند بزرگی روی صورتم نقش می بندد و گاهی از شادی حتی اشک می ریزم. سوره ی توحید و عصر را می خوانم و صلوات می فرستم و هر لحظه خدا را شکر می کنم که فرزندم هنوز در جنب و جوش است و آنقدر سرحال هست که بتواند مادرش را با حرکاتش شگفت زده کند. گاهی حس می کنم که یکی از اعضای بدنم را دارد قلقلک می دهد یا له می کند که واقعا ناراحت کننده و دردناک است ولی باز هم از این شاد می شوم که او هنوز زنده است... مادرها انگار بیش از هر چیزی به «وجود» فرزندشان امید دارند و تمام تلاششان این است که او «باشد» و سلامت زندگی کند. «توفقط... باش! من هستی ام را فدای بودن تو خواهم کرد.» انگار که هاله ای از خالقیت خداوند در روح زن دمیده می شود و همین باعث مادر شدن و اوج گیری او می شود...بهشت می افتد درست زیر پای زن و مقام مادر می شود یک جاهایی خیلی خیلی نزدیک خود خدا... شکر خدا که مادر می شوم.

[ دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مَش زهرا ]

چند روز پیش در اخبار دیدم که متاسفانه مثل هرسال که شاهد عدم برنامه ریزی دولت برای کشاورزان هستیم، امسال هم سیب زمینی روی دست کشاورزان باد کرده و حتی برایشان صرف نمی کند که سیب زمینی هایشان را بچینندقهر به نظرم شایسته است که برای یاری کردن کشاورزانی که اولین گامهای اقتصاد مقاومتی را می پیمایند، تا حد مقدور در برنامه غذایی مان تا مدتی سیب زمینی را اولویت بدهیم. با افزایش مصرف، هم جلوی ضررهای هنگفت کشاورزان را می گیریم و هم از اصراف شدن این هم سیب زمینی جلوگیری می شود. همین!

بعد نوشت: شاید این ایده خیلی دم دستی به نظر بیاید ولی به نظرم اگر درصد قابل توجهی از مردم عزیز ما وظیفه خود بدانند که اشتباه های دولتها را با تلاشهایشان کمی اصلاح کنند، بسیاری از مشکلات کشورمان حل شود.

[ یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مَش زهرا ]

من، آرام آرام و کم کم دارم مادر می شوم! یک انسان دارد در شکم من لحظه لحظه رشد می کند و تغییرات و حرکاتش مرا به تحیر وا می دارد.

مادر شدن احساس عجیبی دارد. من شاهد یک خلقت کامل هستم؛ از نقطه ی صفر تا -ان شا الله- تولد یک انسان را درک می کنم و این واقعاً عجیب و فوق العاده است.

راستش تا پیش از این که تجربه بارداری را داشته باشم، حسّم نسبت به کلمه "خالق" که یکی از نام های شریف پروردگار است متفاوت بود. قبلا خیال می کردم که خب خداوند اولین پدر و مادر را خلق کرده است و بعدش بقیه به طور طبیعی - و البته با اراده و خواست خدا- پا به عرصه ی وجود گذاشته اند ولی اکنون دید دیگری دارم. با کمی مطالعه راجع به روند شکل گیری نطفه،چیزهایی فهمیده ام که وجود فرزندم را یک معجزه ی الهی و یک اراده ی مستقیم خداوندی می بینم. یک زن و شوهر در طول زندگی خود، شاید هزاران یا میلیون ها بار ارتباط زناشویی برقرار می کنند ولی از این همه ارتباط، فقط چند تایشان به خلقت انسان می انجامد و واقعاً باید دری به تخته بخورد تا سلول مردانه و زنانه با هم ترکیب شوند و بعدش سلول بارور شده، جایی در رحم زن برای خودش پیدا کند و بعد از این که در رحم زن جای گرفت، آیا رحم بتواند به او اجازه ی ادامه حیات بدهد یا خیر...خیلی وقت ها خانم ها سقط های بسیار زودهنگامی را پیش از این که حتی بدانند باردار هستند، تجربه می کنند و همین دانش کم کافی است که من پی ببرم که پرودگارم، خواسته که کودک من "وجود" داشته باشد و معجزه ای را برای نشان دادن خداوندی اش ایجاد کرده...به نظر من خلقت یک انسان در بطن یک زن، به همان اندازه شکوهمند است که خلقت یک ناقه در بطن یک کوه1.

--------------

1-ناقه ی حضرت صالح (ع)؛ معجزه ی قوم ثمود

بعد نوشت: اکنون که در نیمه های ماه ششم بارداری هستم، تازه دارم احساس عشق به فرزند را حس می کنم و اعتراف می کنم که این عشق آنقدر بخشنده و عمیق و بی منّت است که به یقین باور می کنم که بهشت زیر پای مادر باشد.

[ یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مَش زهرا ]

آمده بودم کلی انتقاد های کوبنده کنم و به جان مدیریت کلان کشورم عزغر افاضات کنم که جمله ی امام خامنه ای در سرم طنین انداخت که "خدای متعال و تاریخ باید بر ما ببخشد."1 ... همین شد که منصرف شدم و شرم کردم از آقای خودم. ان شا الله مسئولین همانطور که در اجبار مردم به ناباروری افراط کردند، در تشویق مردم برای فرزندآوری هم افراط نکند؛ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُهمل2!

---------------

1- بخشی از فرمایش امام خامنه ای در تاریخ 19/07/1391 : "نسل جوان تحصیلکرده، هم شجاعت دارد، هم امید دارد، هم نشاط و تحرک دارد. من همین جا در داخل پرانتز عرض بکنم؛ یکی از خطاهائی که خود ما کردیم - بنده خودم هم در این خطا سهیمم - این مسئله‌ی تحدید نسل از اواسط دهه‌ی ۷۰ به این طرف باید متوقف میشد. البته اوّلی که سیاست تحدید نسل اتخاذ شد، خوب بود، لازم بود، لیکن از اواسط دهه‌ی ۷۰ باید متوقف میشد. این را متوقف نکردیم؛ این اشتباه بود. عرض کردم؛ مسئولین کشور در این اشتباه سهیمند، خود بنده‌ی حقیر هم در این اشتباه سهیمم. این را خدای متعال و تاریخ باید بر ما ببخشد."

2- اصل شعر: تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمل

[ سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مَش زهرا ]

حدود 4 ماه پیش آب جوش روی بدنم ریخت و به شدت سوختم، در حدی که مجبور شدم تا دو-سه هفته پانسمان و پمادهای مختلف و درد و سوزش دائمی را تحمل کنم تا زخمم آرامتر شود و بعدش هم پمادهای هر روزه و محافظت های دائمی و خارشی که رهایم نمی کند...احتمالاً تا بهبود کامل حدود 2 ماه دیگر زمان احتیاج دارم... این ها مهم نیست، مهم این است که من برای اولین بار در عمرم سوختگی با این شدت درد را تجربه کردم و این تجربه آنقدر برایم شگفت انگیز و خاص بود که آمده ام تا رازهایش را اینجا بنویسم!

در لحظات اولیه ی سوختگی، فقط به این فکر می کردم که چه کاری لازم است انجام دهم تا برای سلامتی ام بهتر باشد و شدت جراحت را کم کند. ولی از آن لحظه به بعد، با صدای بلند و با اشکهای درشت گریه می کردم از دردی که تحمل می کردم و از عمق سوزشی که حس می کردم. من تجربه های دردناک دیگر را داشته ام،درد دندان، درد سر، درد بدن، درد نیش زنبور و ... ولی سوختن عجیب ترین حس دنیاست؛ عجیب ترین دردی است که انسان می تواند تجربه کند و به نظر من خدایی ترین زجری است که مرا در بر گرفته بود.

وقتی که از درد گریه می کردم، یقین داشتم که هیچکس نمی تواند مرا از این درد جدا کند و مطمئن بودم که هیچ دارویی تسکینم نخواهد داد. فقط و فقط گریه می کردم و با خدا حرف می زدم. نه شکایت می کردم و نه تقاضای کمک داشتم، فقط لحن یک کودک ضعیف و بی قدرت را داشتم که سعی داشتم به خدا بفهمانم که دارم زجر می کشم و با هر اشکی که میریختم، حس می کردم که خدا مثل یک مادر که دلش از سختی کشیدن فرزندش کباب شده است، مرا نوازش می کرد و میگفت: میدانم عزیز کوچک من... و من باز گریه می کردم و می گفتم و می گفتم تا آرام شوم و سوختن تا ساعتها ادامه داشت و دردش در عمق جانم می نشست و احساس می کردم که روح من برای تحمل آن عمیق تر و بزرگتر می شد تا جایی که با وجود سوزش وحشتانکم، دیگر گریه نمی کردم. سوختن باعث شده بود که روح من یک درجه از تعالی را در چشم بر هم زدنی طی کند و به نظرم تنها به این دلیل است که جهنم خداوند بیش از هر چیز  "ســــــــــوزان" است.

[ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۸:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مَش زهرا ]

زهرا! بیش از یک ماه است که دا یم جا مانده است در ماشین دوست همسرم و من یک ماه است که از تو دورم. آنقدر با تو انس گرفته بودم که وصف ناشدنی است. دلم می خواه دا بیاید و قبل از خواندن، تو را در آغوش بگیرم و حسابی گریه کنم از دلتنگی ات... .افسوس

ب.ن: سیده زهرا حسینی نقش اصلی داستان دا است و من به شدت بیتاب و دلتنگ او هستم. انگار لحظه لحظه های زندگی اش را با او بوده ام.

[ سه‌شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مَش زهرا ]

امام نقییحیی بن اکثم از علمای برجسته درباری و از قاضیانی بود که در عصر مامون و خلفای بعد به عنوان قاضی کهنه‌کار و زیرک شناخته می‌شد، سیزده سوال مشکل را تنظیم کرد و توسط موسی مبرقع (برادر امام نقی) برای امام نقی (ع) فرستاد، تا آن حضرت جواب آنها را بدهد. 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مَش زهرا ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

مسلمان... بسیجی... ایرانی... متاهل... خانوم آقای مهندس(:دی)... محجبه... دانش آموخته موسسه آموزش عالی بیمه(اکو)... دانشگاه علامه طباطبایی... کارمند... با حوصله... شوخ...دوستان می گن "یه دریا آرامش هستی!"(البته شوخی می کنن!)...یه خروار دغدغه...دیگه؛فعلا همین! :)
صفحات اختصاصی
امکانات وب