ســـــــــــــــــــــــــــــوختم!

حدود 4 ماه پیش آب جوش روی بدنم ریخت و به شدت سوختم، در حدی که مجبور شدم تا دو-سه هفته پانسمان و پمادهای مختلف و درد و سوزش دائمی را تحمل کنم تا زخمم آرامتر شود و بعدش هم پمادهای هر روزه و محافظت های دائمی و خارشی که رهایم نمی کند...احتمالاً تا بهبود کامل حدود 2 ماه دیگر زمان احتیاج دارم... این ها مهم نیست، مهم این است که من برای اولین بار در عمرم سوختگی با این شدت درد را تجربه کردم و این تجربه آنقدر برایم شگفت انگیز و خاص بود که آمده ام تا رازهایش را اینجا بنویسم!

در لحظات اولیه ی سوختگی، فقط به این فکر می کردم که چه کاری لازم است انجام دهم تا برای سلامتی ام بهتر باشد و شدت جراحت را کم کند. ولی از آن لحظه به بعد، با صدای بلند و با اشکهای درشت گریه می کردم از دردی که تحمل می کردم و از عمق سوزشی که حس می کردم. من تجربه های دردناک دیگر را داشته ام،درد دندان، درد سر، درد بدن، درد نیش زنبور و ... ولی سوختن عجیب ترین حس دنیاست؛ عجیب ترین دردی است که انسان می تواند تجربه کند و به نظر من خدایی ترین زجری است که مرا در بر گرفته بود.

وقتی که از درد گریه می کردم، یقین داشتم که هیچکس نمی تواند مرا از این درد جدا کند و مطمئن بودم که هیچ دارویی تسکینم نخواهد داد. فقط و فقط گریه می کردم و با خدا حرف می زدم. نه شکایت می کردم و نه تقاضای کمک داشتم، فقط لحن یک کودک ضعیف و بی قدرت را داشتم که سعی داشتم به خدا بفهمانم که دارم زجر می کشم و با هر اشکی که میریختم، حس می کردم که خدا مثل یک مادر که دلش از سختی کشیدن فرزندش کباب شده است، مرا نوازش می کرد و میگفت: میدانم عزیز کوچک من... و من باز گریه می کردم و می گفتم و می گفتم تا آرام شوم و سوختن تا ساعتها ادامه داشت و دردش در عمق جانم می نشست و احساس می کردم که روح من برای تحمل آن عمیق تر و بزرگتر می شد تا جایی که با وجود سوزش وحشتانکم، دیگر گریه نمی کردم. سوختن باعث شده بود که روح من یک درجه از تعالی را در چشم بر هم زدنی طی کند و به نظرم تنها به این دلیل است که جهنم خداوند بیش از هر چیز  "ســــــــــوزان" است.

/ 4 نظر / 45 بازدید
کلوچه

جالب بود و پر از حس ..پر از فکر !!! تا به حال به سوختن از این طرف قضیه فکر نکرده بودم میدونی فقط به چی فکر کرده بودم که سوختن مساوی است با از دست دادن زیبایی اون قسمت از ناحیه سوخته شده ...من فقط به ظاهر توجه می کردم !!!! وقتی میگی که سوختن مساوی است به بالارفتن خدایی شدن...فک کنم منظورت سوختن دلم هست که چه بسا...برابر است با بیشتر بوی خدا گرفتن که چقدر اون لحظه ها بغض می کنیم سکوت میکنیم و فقط با چشم به خدا اشاره میکنیم که خداااااا....میبینی دیگه ؟؟؟!!!! و خدا به قول تو مادرانه میبیند و بلکه مادرانه تر میبیند و من چه آرامم از حضورش....از حس کردن بیشترش....!!! و دل سوزانم میشود شعله ای عشق به حضورش ___________________________ مشدی جونم ممنونم که به وبلاگم سر میزنی و نمیتونی درک کنی حضورت پر از ارزشه برام قبلنم اومدم وبلاگت برای مطلب دا کلی نوشتم...کلی حرف داشتم وزدم..ولی با یک کلیک همش رفت و دیگه اون همه حرف رو نتونستم تایپ کنم

کلوچه

من فکر می کردم پیامم نمیرسه ولی الان رفتم دیدم هم پیام این پستو 3بار برات فرستادم و هم پیام پست دا هم پاک نشده فرستاده شده [تعجب][سوال][تعجب][سوال][تعجب][سوال]